بیماری من رابطه من و پدرم را از بین برد. او یک الکلی سلطه گر بود و با هر کاری که من انجام می دادم مخالفت می کرد. تماس های تلفنی با پدرم با پرتاب تلفنم و کوبیدن آن به دیوار به پایان رسید. من معتقد بودم که این یک واکنش معقول برای هر کسی است که پدری مثل من دارد. من همیشه بعد از تماس با او شهوت مصرف می کردم. کینه من از پدرم مثل یک سوخت برای اعتیاد جنسی من بود.
درست قبل از ورود به SA، تمام ارتباطم را با او قطع کردم. من او را بیشتر و بیشتر از خودم دور کرده بودم و او را به تلخی قضاوت می کردم. حتی «حذفش کردم» و گفتم که او دیگر پدر من نیست. خشم و عصبانیت کورم کرده بود. بعد از اینکه وارد SA شدم، تمام قدم ها از جمله قدم 9 را انجام دادم. همه جبران خسارت هایم را انجام دادم به جز این مورد، که نه راهنمای من و نه خودم به آن اشاره نکردیم. وقتی به کارکردن برنامه ادامه دادم، شادی، لذت و آزادی را در هوشیاری و بهبودی یافتم.
بعد از حدود 3 سال، راهنمای من یک سوال ساده از من پرسید. آیا هنوز جبران خسارتی وجود دارد که انجام نداده ای؟ بلافاصله فهمیدم: “بله، پدرم.” با دقت و به آرامی با راهنمایم روی این موضوع کار کردم تا دوباره با او ارتباط برقرار کنم. حالا دیگر اوضاع مثل قبل نخواهد بود زیرا من روی زمین جدید و محکمی ایستاده بودم. من دعا و مراقبه، تماس با راهنمایم، یک انجمن، دیدگاهی جدید به زندگی، اعتماد به نیروی برترم و هوشیاری داشتم. چند مکالمه اول من با او خوب پیش رفت. تنها جبران مستقیم من به او این بود: “متاسفم که پسر بدی برای تو بودم. می خواهم از این به بعد سعی کنم پسر خوبی باشم.” تلفنم در سکوت در دستم بود و عین صندلی های توی اتاق. بعد از مکالمه، مجبور نبودم پورن تماشا کنم و خودارضایی کنم. من در عوض با راهنمایم تماس گرفتم.
با گذشت زمان تماس ما بیشتر شد، و مکالمات طولانی تر شد. به ملاقاتش رفتم و نامزدم را به او معرفی کردم. او بسیار مودب بود. بعداً به عروسی ما آمد. چه هدیه ای! من به همراه همسرم سالی یک بار به ملاقات او می رفتم و احساس امنیت می کردم. کم کم اعتماد شروع به رشد کرد.
دو هفته پیش برای اولین بار بعد از 10 سال تنها به ملاقات او رفتم و سه روز پیشش ماندم. من عصبی بودم اما همسرم گفت: “تو فقط باید اونجا باشی.” همین بود؛ من فقط نیاز داشتم با او آنجا باشم.
پدرم خیلی حرف می زد. فقط بعد از روز اول، از تمام چیزهایی که او می گفت ناراحت می شدم. میخواستم جواب بدم. بعد یادم آمد که من فقط باید آنجا باشم. همین و بس. پس من فقط گوش دادم. من اصرار و رفتار اجباری برای بحث کردن، مجادله کردن، دور شدن و انجام چنین کارهایی را تسلیم کردم. من فقط نشستم، گوش دادم و دهنم را بسته نگه داشتم. او در مورد زندگی خودش بسیار صحبت کرد و من حتی چیزهایی در مورد او یاد گرفتم.
پیانوی او را زدم و او از من خواست نرم تر و آرام تر بنوازم. من نمی دانم این از کجا آمده است. من فقط همانطور که او گفت عمل کردم. به جای شنیدن “مخالفت” او، نرم تر و آرام تر نواختم. گفت این باید اولین باری باشه که به حرفش گوش دادم. اتصال!
به خانه آمدم و احساس کردم بهترین و فوق العاده ترین دوران را با پدرم سپری کردم. روز بعد با من تماس گرفت تا بگوید چقدر از دیدار من لذت برده است. چقدر هم از این که من برای آمدن و دیدن او خانواده ام را تنها گذاشته ام قدردانی کرد. به او گفتم که من هم چقدر از این اتفاق لذت برده ام. ناگهان متوجه شدم که ما اولین آخر هفتۀ پدر و پسریمان را داشتیم. چیزی که همیشه آرزویش را داشتم!
در تمام زندگی ام پدری مهربان و دلسوز داشتم و نمی توانستم آن را ببینم. بله، او هنوز یک الکلی در حال مصرف است. او در 14 سالگی من را با شرابخواری و فحشا آشنا کرد و همیشه دوستانی پر سر و صدا و مست در اطراف خود داشت. اما او همیشه از من استقبال میکرد، برایم هدایایی میخرید، من را به تعطیلات میبرد، در تحصیل به من کمک میکرد و رفتارهای من را بهعنوان یک پسر بد دههها بخشید. او بهترین ها را برای من می خواست و بهترین کاری که می توانست را انجام داد.
من امروز واقعاً نسبت به پدرم احساس عشق می کنم، چیزی که برای یک فلج عشقی مثل من بسیار غیرعادی است. من بسیار سپاسگزارم که این شانس را داشتم تا زمانی که هر دو هنوز زنده هستیم، رابطه با او را بازگردانم. من با او کاملاً به صلح رسیده ام و برای مدت باقی مانده که او زندگی می کند، امیدوارم که این کار را ادامه بدهم، فقط برای امروز.