من به اندازه رازهایم بیمارم

من به اندازه رازهایم بیمارم

یک تصادف ناجور دوچرخه سواری باعث شد او متوجه شود که زمان آن رسیده است که تسلیم برنامه ی عملی شود و شروع به صحبت کردن بکند، به خصوص در مورد چیزهایی که نمی خواست در مورد آنها صحبت کند.

 

قبل از ورود به SA، من باور نداشتم که شهوت برای من چیز مهمی باشد. من در تمام زندگی ام خودارضایی کرده بودم، گاهی اوقات از فیلم های سکسی استفاده می کردم. من چهار تا شش بار در ماه با مردان دیگر این کار را انجام می دادم. من زندگی دوگانه‌ای را داشتم که فکر می‌کردم زندگی دوگانه موفقی هم بود – از یک طرف یک معلم موفق، پدر، شوهر و فردی روحانی، و از طرف دیگر یک معتاد جنسی سرسپرده. من می‌توانستم در حالی که به عوامل استرس‌زای شغلی یا خانوادگی دچار بودم، از نظر دیگران فردی عاقل و یک رهبر شجاع به نظر برسم. اما بعدش فشار عاطفی ام را با کارهای جنسی کاهش می‌دادم. به جز احساس گناه و شرم سنگین، به نظر می رسید که این الگو ایراد دیگری نداشت.

 

در شهریور 1396 متوجه شدم که دیگر نمی توانم با آن تنش بین خود واقعی ام و خود معتاد جنسی ام زندگی کنم. خود معتاد جنسی داشت قوی و قوی تر می شد. اگر اقدامی نمی کردم، اعتیاد جنسی ام هر چیز خوبی که باقی مانده بود را مصرف می کرد. بنابراین، زندگی دوگانه ام را برای همسر و دو پسرم فاش کردم، و یک برنامه درمان جنسی تهاجمی را آغاز کردم و همزمان شروع به شرکت در جلسات SA نمودم.

 

درمانگرم گفت که باید «خشک شوم»، حداقل نود روز را بدون رابطه جنسی بگذرانم. تقریبا چهار ماه دوام آوردم. هر یک از آن روزها حفظ پاکی منفی بود و زیربنای آن فقط ترس بود: ترس از اینکه همسرم، پسرانم، نوه ام، دوستانم و آبرویم را از دست بدهم. من به شدت می خواستم رابطه جنسی داشته باشم، اما می ترسیدم که یک لغزش منجر به از دست دادن همه چیزهایی شود که برای من مهم بود. تسلیم واقعی نبودن و ادامه داشتن رنجش هایم از دیگران، باعث شد که دوباره به سمت خودارضایی روزمره برگردم.

 

برای نزدیک به دو سال، فکر می‌کردم که می‌توانم هر چند وقت یک‌بار با خودارضایی کنار بیایم، و معتقد بودم که اینطوری میل جنسی خودم را به درستی تنظیم می‌کنم. قسمت منفی ماجرا این بود که مجبور بودم تاریخ هوشیاری خودم را هر بار صفر کنم و آن را در جلسات SA اعلام کنم. از آن زمان تا الان من هر هفته در سه جلسه شرکت می کنم. برای تسکین دادن به نفسم، اغلب به جای اینکه تاریخ آخرین باری که در آن خودارضایی کرده بودم را بگویم، می گفتم «از اینکه امروز اینجا هستم سپاسگزارم». من از SA ناراضی بودم که چنین تعریف سختگیرانه ای را در مورد هوشیاری جنسی دارد. چیزی که من در آن زمان متوجه نبودم این بود که رفتار من مثل باد زدن به ذغال های در حال دود کردن اعتیاد به شهوت بود.

 

من در روز جمعه 23 اسفند، یک تماس بیدارباش از نیروی برترم دریافت کردم. من یک تصادف ناجور دوچرخه سواری داشتم و سه تا از مهره های گردنم شکست. مهره C1 از دو جا کاملاً شکسته بود، و پزشکان گفتند که من باید مرده باشم یا حداقل از گردن به پایین فلج می شدم. هفته های بعد از تصادف فرصت زیادی برای فکر کردن فراهم کرد، چون من تقریباً بی حرکت بودم.

 

خدا چه کار می کرد؟ چرا من هنوز زنده بودم؟ اگر از گردن به پایین فلج می شدم زندگی من چطوری می شد؟ دو ماه پس از آن تصادف، متوجه شدم که کارهایی که باید برای کنترل درد، و بهبودی پس از تصادف دوچرخه سواری ام انجام می دادم، تنها به اندازه ی بخشی از کاری بود که باید برای هوشیار شدن از لحاظ جنسی انجام بدهم. بنابراین، من تصمیم گرفتم که علاوه بر بهبودی جسمانی، تعهدم به بهبودی از اعتیاد جنسی را دو برابر کنم. من 90 جلسه در 90 روز را شروع کردم، جلسات کارکردن قدم ها را با راهنمایم ترتیب دادم و شروع به برقراری تماس تلفنی با سایر اعضا کردم.

 

من از تماس تلفنی متنفرم. مکث های طولانی برایم ناخوشایند است. من نمی خواهم صادقانه در مورد اینکه شهوت چه بخش بزرگی از زندگی من است، مشارکت کنم. از اینکه اعتراف کنم که چگونه بدن خودم را مثل یک شیء در نظر می گیرم، خجالت می کشم. من دوست ندارم گفتگویی را در مورد چیزی که نمی خواهم در مورد آن صحبت کنم شروع کنم. اما به هر حال من تماس می گیرم. من نام افرادی را که قرار است در طول هفته با آنها تماس بگیرم در سررسید خودم یادداشت می کنم. در حال حاضر، هر هفته با چندین نفر تماس می گیرم. حالا چند تا از آنها از من جلو زده اند و قبل از اینکه من فرصتی برای تماس با آنها پیدا کنم، آنها با من تماس می گیرند.

 

من به اندازه رازهایم بیمار هستم. صحبت با دیگر معتادان جنسی به من کمک می کند تا هوشیاری مثبتی داشته باشم. خداوند در آن 23 اسفند جان من را نجات داد و همچنان که در مسیر بهبودی قدم بر می دارم، روز به روز به حفظ جان من ادامه می دهد. هوشیاری مثبت، قطب نمای من است. هرچه زمان هوشیاری من طولانی تر می شود، آشکارساز شهوترانی من دقیق تر عمل می کند. من شروع کردم به اینکه احساس کنم واقعاً در درون من چه می گذرد. من می توانم آسودگی و شادی را در دیگران ببینم و خودم هم شروع به تجربه کردن آنها کنم.

 

برای تسکین دادن به نفسم، اغلب به جای اینکه تاریخ آخرین باری که در آن خودارضایی کرده بودم را بگویم، می گفتم «از اینکه امروز اینجا هستم سپاسگزارم».

 

بخش خماری در کتاب سفید به این ترتیب در مورد هوشیاری صحبت می کند: “هوشیاری شامل یک شیوه جدید و ناآشنای زندگی است، درست مثل اینکه بدون آشنایی با زبان و آداب یک کشور خارجی در آن کشور رانندگی کنیم. هوشیاری یک سفر درونی کاملاً جدید است. بدون پناه بردن به دارویمان، آنچه را که حقیقتاً در درون ما می گذرد، احساس می کنیم. برای هماهنگ شدن و تطبیق با این تغییرات، احتیاج به گذشت زمان است و حمایت بقیۀ اعضای انجمن در این مورد، نقشِ حیاتی دارد. در این راه همسفر شدن با دوستان، ترس از علائم قطع دارو را از بین می برد. ما می بینیم کسانی که قبل از ما این مسیر را طی کرده اند، به این درک رسیده اند که روابط جنسی حقیقتاً اختیاری است؛ البته زمانی که آنها شهوت و انتظارشان از روابط جنسی را تسلیم کرده باشند. همچنین به این درک می رسیم که آرامش، رهایی و لذت آنها حقیقی است. آنها نه غیرطبیعی هستند و نه از چیزی محروم شده اند.” (کتاب سفید – صفحه 31)

 

از خدا سپاسگزارم که دو بار جان من را نجات داد، یک بار به عنوان دوچرخه سوار و اکنون به عنوان یک معتاد جنسی در حال بهبودی.

 

تیم ک. – آمریکا

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.